درباره نویسنده

گمنام[44]
ما روزگار جنگ را نديده ايم که برايش خون بدهيم اما در جنگ روزگار ، خون دل خوردنهاي من و همرزمانم ما را مبدل به شهيداني بي تابوت کرده ، نه مزار داريم نه بي مزاريم که ما را نه چون لاله ها روي دست که چونان آلاله ها زير پا تشييع مي کنن
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی وبلاگ



لوگوي دوستان


وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :2029
بازدید امروز : 4
 RSS 

   

   1   2   3   4   5   >>   >

 شهدا  :  شرمگينانه مينويسم ؛


 غمنامه ها   رنجنامه  هايمان را در بهشت  منتشر کنيد


  فقط براي تو مينويسم  که مرز هاي غربت ودلتنگي  مرا خوب ميشناسي  و  مدام در دل و جانم پرسه ميزني رفيق شهيدمن .  گاه دست و دلم را  رها ميکني درين پهن دشت تشنگي ها ؛درين هياهوي هزاره نيرنگ ها ،   درين روز هاي   بي انتها   ياد  و نام شما لحظه هاي دلم را سپري ميکند . 


 


اين روز هاي بيقراري اين پنجره هاي غبار گرفته اين دل من اين همه بيقراري درد راستي بچه ها ؛ شما  چه ميکنيد.با دلدادگي هايتان در کوچه پس کوچه هاي بهشت و ما اينجا درين بست کوچه هاي پر هياهوي سياست زدگي ها رنگ ميزنند و  دين ميفروشند. براي رياست طلبي هايشان ما را نردبان ميکنند .بالا ميروند و ما چون نميخواهيم نردبانشان  شويم  ميشکنند  سقوط ميکنند ميدانند که ما از شکل  و هويت  غربزدگي هايشان بيزاريم  و  اي  بچه ها به خدا دلمان گرفته دست ودلمان را بگيريد  بي معرفت ها؛  اگه جاي من بوديد. من جاي شما بودم،  راستي از سياست چه خبر  ميدانم  آنجا مثل اينجا شيشه ها غبار نگرفته دل و زنگار؛ ميدانم و خوب با خبريد از حال ما غربت زدگان زميني ؛ نه دل در گرو دنيا داريد. نه در  حب جاه ؛اينجا پر از دل زدگيست دنيا زدگي در جان و دل ما نيست چيزي به نام  آرمان فرموشمان شده اينجا  گريه ميکنند تا زنده بمانندنماز ميخوانند بي درد بمانند راستي شما ميدانيد بي دردي  چيست من که ماکه فراموشمان شده تندرستي بي درد خوابيدن  چيست نه چپ نه راست درد که شب ها بيايد  رازي ميشود ميان ما  و شما هي بچه هاي بي معرفت بهشت  چرا سري به  خانه هاي خاموش  ما نميزنيد .


چرا  نيم نگاهي به زخم هاي مي نميکنيد . به غمنامه هاي ما نامه اي نميدهيد. هي شما هم دلتان ميگيرد . اصلا گريه هم ميکنيد. دلتان هم ميگيرد . وقتي کنار هم هستيد . يادي از ما هم ميکنيد. قصه غمنامه هاي مان را در بهشت منتشر ميکنيد .درد نامه هايمان را چه  ؟ سرفه هاي خون ؟  ش م  ر   يادش بخير ماسکت  را بزن برادر


حالا اينجا  همه ماسک ميزنند.  نه براي  اينکه  شيميائي نشوند . ميترسند شناسائي شوند  عينک هاي دودي مد شده است  ……


 حالا از گذشته  بگويمتان ، گاهي فکر  ميکنم چه شد اين خمپاره شصت بي محبت اصلا بين من تو  مگه چقدر فاصله بود  فقط پنج سانتي مترحتي کمتر از خمپاره شصت ولي  نصفشو من خوردم نصفشو  تو نوش جان کردي  رفتي بهشت من موندم  تو اين  جمهوري زمستان بيقراري ها . شديم قصه دلمردگي ها  امشب با يکي از خودي هاي نصفه نيمه موجيه طرف هي ميزد تو سرش خواب ديده بود دوباره  خمپاره خورديم  اتفاقا منم همين خواب و ديدم وقتي خمپاره خوردم  يه درد شديدي تو تنم پيچيد .انقدر گلوله ميزدند .اتش ميريختن تنم از درد ميلرزيد گفتم خدايا باز دوباره  من خمپاره خوردم  نميدانم کجا بودم دستم و چسبيدم  فرياد زدم يا زهرا انقدر محکم داد زدم  که  خانواده ام از خواب پريدن بيدارم کردن داشتم ناله ميکردم  ميلرزيدم به خودم  مي پيچيدم  تا   چند  دقيقه   تو حال  خودم بودم داشتم از شدت  ترکش هاي که خورده بودم  ميلرزيدم  ارامش  نميامد تو تنم . بعد يه نفس راحت کشيدم  که  اين ها همه خواب بوده . اره  رفيق  تو خواب هم اين خمپاره هاي لعنتي رهامون نميکنه  خوشا به حالتون رفتيد بهشت  نه يادي از ما ميکنيد  نه نشوني  از بيقراري هاي ما ميگيريد  باشه  يه روزي بهم ميرسيم  اون موقع   حالتون ميگيريم



نویسنده » گمنام » ساعت 10:36 صبح روز سه‏شنبه 20 فروردين 1387

حميد داود آبادي  ؛   جانباز  نويسنده دفاع مقدس


من يک شيميايي ام
باور کنيد.



حميد  داود آبادي رزمنده  و جانباز دفاع مقدس  متو لد  ???? در چهار  راه مولوي  تهران چشم به جهان گشود . او از  نسل  امام خميني  است همانيکه  سال  ???? امام فرمودند فرزندان من در گهواره هستن ؛ حميد کلاس اول دبيرستان بود که قلمش را بر زمين گذاشت و پا به عرصه نبرد نهاد  پنچاه ماه در جبهه هاي جنگيد و پنجاه ترکش خمپاره را مهمان تنش کرده جنگ که تمام شد  مثل  بعضي ها  رنگ و درجه و نام  و دنيا طلبي را وانهاد و در عرصه فرهنگي به نبردي ديگر روي آورد  سرفه هاي  مکررش يادگار حماسه هاي اوست  قناسه اش  قلم شد  و روز هاي  زندگي را  به  بيهودگي  نگذراند . چهارده کتاب راه به رشته تحرير در اورد   کتاب هاي ؛ پاره‌هاي پولادذ ؛ پرواز پروانه‌ها ؛- حماسه ذوالفقار ؛ تبسم  هاي جبهه ؛ کمين جولاي ؛ چادر وحدت ؛ ….   و سايت  ساجد ؛ چهار ديپلمات  ؛  وبلاگ خاطرات جبهه  حاصل  دسترنج  اوست .   



نویسنده » گمنام » ساعت 10:32 صبح روز سه‏شنبه 20 فروردين 1387

فاو بود . عمليات بود . گرادن خط شکن از لشکر ?? کربلا ؛ بچه هاي بسيجي منتظر رمز عمليات بودند. توي معبر خوردن به مانع ؛ سيم خار دار بود. حلقوي به هم پيچيده نه فرصت باز کردنش بود. نه ميشد فکر کرد .چه کنيم يکي از رزمنده ها با پشت خوابيد روي سيم خاردار بچه ها روي شکمش را لگد ميکردن و رد ميشدن نفر آخري خودش بود رزمنده از تنش خون ميريخت . پل شد رزمنده بسيجي…..



«‌ديروز پل ميشديم از سر دلدادگي براي رهاي ؛ امروز نردبانمان ميکنند براي خود نمائي خود بسيار بيني تا ببينندشان آنان را نه ما نردبانان را»



عمليات محرم بود لشکر ?? کربلا شب بود سکوت بود تاريکي مطلق بچه ها بايد حدود پانزده کيلومتر راه ميرفتن تو دل تاريکي بيصدا تا خطوط اول دشمن کمي که رفتن صداي خش خش سنگلاخ ها سکوت شب را مي شکست فرمانده دستور داد همه سرجاي خود بنشينن فرمانده هان نشستن تا راه چاره اي پيدا کنند .اگر همينطور پيش برن عمليات که لو ميرفت هيچ که همه بچه هم قتل عام ميشدن قرار شد کل مسير رفت را پتو پهن کنند . پانزده کيلومتر راه رفتن را تا سنگها صدا ندهند بچه هاي بسيجي نشسته زير لب دعاي توسل ميخواندند. فرماندهان حيران مانده بودن از کجا تو وقت کم اينهمه پتو بياورن بچه ها اشک غربت مي ريختن و از فاطمه زهرا مدد ميخواستن ناگهان هوا بهم ريخت همه بچه بسيجي ها از جا کنده شدن باران سرازير شد. اشک چشم بچه ها به آب زلال باران در هم آويخت يا حسين زير لب گويان براه افتادن امداد الهي بود باران عمليان آغاز شد لشکر ?? کربلا بر دشمن تاخت پيرورمندانه و باران ميباريد و زهراي اطهر همراه بچه بسيجي ها


آن روز ها وقتي ميمانديم به زهراي اطهر متوسل ميشديم ما و رها ميشديم از بن بست ها

امروزي ها وقتي گير ميکنند به کجا متوسل ميشوند . اينها ؛ اينجا در اين دنيا زدگي ها دلمردگي ها


يکي دو روز قبل از عمليات حضور و غياب کردند اسم هر کسي را که ميخواندن ميگفتن الله بعضي ها هم ميگفتن شهيد يه سري هم از بچه ها ميگفتن مجروع بعضي ها هم ميگفتن مردود من خودم مشکوک بودم و حيرت زده تاز کار بوديم و بوي خيلي چيز ها را حس نميکردم تو دلم ميگفتم چه از خود راضيند اينها خودشان را از حالا شهيد ميدانند از عمليات که برگشتيم به خط شديم با حيرت نگاهم به گردان که گروهان شده بود خدايا چه ميبينم آنها که گفته بودن شهيد شهيد شده بودن آنها هم که گفته بودن مجروح مجروح شده بودن و ما هم که حاضر بوديم مردودي هاي گروهان




عمليات بود. بيسيم بود. فرمانده بود. او را ميخواست گفتيم خوابيده عصباني شد از پشت بيسيم داد زد گفت : حالا توي اين آتش و گلوله چه وقت خوابيدنه . زود بيدارش کنيد. گفتيم حاجي جان حواست کجاست داريم ميگيم خوابيده حاجي انگار يادش افتاد که خوابيدن يه رمز بوده که گفت : انالله وانا اليه راجعون/



لاغر و شکسته و تکيده روي تخت افتاده نخاهش قطع شده بود پسر جواني رفت جلو سلام کرد ضبظ را گرفت جلو يش لطف ميکنيد حالا که جنگ تمام شده از روز هاي دفاع مقدس از گذشته تان براي ما يه خاطره بگيد ؟جانباز نگاهي کرد و گفت : گذشته که گذشته چي بگم از چيزي که گذشته و فراموش شده يه خاطره خاطره از جنگ بگيد ؟ خاطره!؟ من هجده ساله که روي اين تخت با زخم بستر تو اين بستر هستم خوبه خاطره هست اين نه …!؟ جوان شرمگينانه سرخ با چشمي پر از اشک خدا حافظي کرد و رفت …؟ /
34.jpg


شهيد حبيب عبدالحسيني شهيد علي اصغر عبدالحسيني


خدايا جندالله را که با سوگند به ثارالله و در لشکر روح الله براي شکست عدوالله و استمرار حزبالله زمينه ساز حکومت جهاني بقيةالله حمايت بفرما


از مناجات سردار شهيد فرمانده تيپ علي اصغر عبدالحسيني



نویسنده » گمنام » ساعت 10:27 صبح روز سه‏شنبه 20 فروردين 1387

مهدي (عج)


سلام بر مهدي! بر عدالت گستر عالم! برخورشيد آفتاب آفرين و ذخيره خدا بر روي زمين!


سلام بر او که نامش مفتاح فتوح است و يادش معراج قلوب! مِهرش کليد گنج مقصود است و قهرش جحيم خشم معبود!


مولا!


مي خواهم حديث پريشاني دل را بنگارم اما سيلابه هاي اشک امان از کفم ربوده است.


مي خواهم حکايت جنون آميز دلدادگيم را واگويم ولي گره هاي بغض گلويم را فشرده است.


مي خواهم منتظر بمانم و بارانتظار را همچنان بر دوش کشم اما چه کنم که سنگيني اين  بار پشتم را خميده است.


اي رحمت عالميان! و اي تتمه دور زمان!


ديگر بس است اين سوز طاقت سوز هجران.


جانا! تا به کي در پشت پنجره انتظار رؤياي آمدنت را به نظاره بنشينيم؟


آيا نه وقت آن رسيده که نقاب از چهره برگيري و بازار حسن فروشان جهان را به يکباره رونق ببري؟!


هزار و انديست که چشم به راهان قدومت، بر لب فغان دارند و بر جگر خراش.


هزاروانديست که دلهاي منتظران، در تمناي وصالت، در بساط آه مي پرورند ودر سينه داغ.


عمري است که در کوچه سارانتظارسرگردان وحيرانيم. ديري است که در کويرستان غيبت عطشان و بي قراريم. چه مي شود اگرشب سرد و فسرده فراق را به صبح دل انگيز وصال آذين بندي؟


چگونه است که اين همه طلب و تمنا گره از کارفرو بسته ما نمي گشايد؟ بگو چه چاره کنيم؟


آري!


... اينک همسفر با قافله منتظران دست انابت به اميد اجابت به درگاه حق جل و علا برمي داريم و خداي را به تضرع و زاري مي خوانيم که:


بار الها!


تتمه ظهور دولت حجتت را به لطف و کرمت بر ما ببخش!



نویسنده » گمنام » ساعت 10:7 صبح روز سه‏شنبه 20 فروردين 1387

سلام دوستان خوبم 


اين همه مطلب اونم تو دو روز اخير......   .......


ولي خب دلم تنگ بود .....  نمي دونم برا چي و به خاطر چي.....


هر چي بود ...گذشت... حرفهاي شهدا و ياد شهدا منو آروم مي کنه ....




اللهم صل علي محمد و آل محمد... ... اللهم صل علي محمد و آل محمد.



.                             


.                                                                              


                    عشق هدف حيات و محرک زندگي من است و زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از 


          عشق چيزي نخواسته ام... عشق است که روح مرا به تموج وا مي دارد...


       قلب مرا به جوش مي آورد ... استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي کند و مرا از خود خواهي ها و


   خود بيني ها مي رهاند.....                                                     شهيد دکتر چمران 




نویسنده » گمنام » ساعت 2:28 عصر روز دوشنبه 19 فروردين 1387

   1   2   3   4   5   >>   >